در مسیر نگاهت قدم بر می دارم
و به ساحل آبی چشمانت می رسم...
آنجا که به تلاقی امواج دیدگانت دریازده ی نگاهت می شوم،
مست می شوم ، از خود بی خود می شوم...
تو می شوم و در تو ما می شوم.
در گذر زمان ، در گذر فاصله های زندگی،
عظمتت را دریافتم
و هیچ داستانی قشنگ تر از داستان های کودکی ام نیست ،
که با لحن خوش آهنگ تو عجین بود.
احساست را دریافتم،
و کدامین اشک بیانگر عظمت احساس توست؟
و کدامین عقل برای اوج احساس تداعی دیگری جز تو دارد؟
عشق را دیدم،
و کدامین نگاه ، عاشقانه ترین رنگ را به چشمانم بخشید جز نگاه تو؟
که عشق را در بوسه های مملو از نگاه عاشقانه ات بر گریه های شبانه ام دیدم.
در گذر زمان ، در گذز فاصله های زندگی،
آرامش را فهمیدم،
که دستان تو آرامش را معنی می کرد،
و کدامین واژه در خطوط دفتر هستی به عمق دستان تو آرامش را بیان می گنند؟
که من آرامش را در خطوط بهم پیوسته ی دستانت یافتم.
و من چه ظالمانه دیدار دنیای پست را به رنج تو ترجیح دادم،
و چه بی رحم بودم که تو رنج می کشیدی و من زندگی می یافتم.
و اینک...
من تو را حس مس کنم،
پاره ای از وجودمی ،
یا پاره ای از وجودتم...
فرقی ندارد ، من در هر حال بی تو هیچ می مانم.
من عظمتت را یافتم ،
وقتی خدا در عظمت فرشته ای چون تو لب گشود...
فدای تمام عظمتت ...ای مادرم!